نه صدایی...
جز صدای راز های شب....
و من ...
در اندوه این " آه " سرگردان!
و تو ....
مست و سرگشته... زین تاریخ ِ بی انجام ....!
سردی و سپیدیِ زمستان را
بر گیسوانم رهانیده ام...
آه ...
آسمان ... بی تابی ی ستاره را چه کنم!؟
مرا ... که سراپا خیالِ تو شده ام
تا...تو را!
کاش ، کاش نبود...
تا من ...
در اندیشه ی مرگ غوطه ور باشم!
صدای ِ پای ... برف!
و من...
که به شیشه لمیده ام...
و تو ...
که به شیشه لمیده ای!
و هر دو .... در آغوش ِ حسرتِ هم آغوشی !!
این همه... ستاره ...
با ستاره ....
این همه تو در آسمان نمی گنجی!!!
تا من... تو را!!!
کنار اندوهِ شیشه...
نفس گامهایم به شماره افتاده بود...
که تو
چون نوری سر رسیدی ...
تا شیشه
آینه ی تمام نمای زندگیم باشد!





