غم ... گینم!
دِلم... هر بار
هر بار....
غم آلود و غم آلودست!!!
به رسم شیدایی و شیدایی...کوه را درمانده کردم...
"کسی می گفت عاقل باش"
به رسم شیدایی و شیدایی... دیوانه گشتم...
خاک را...
سردی را...
بستری از رطوبت پاییزی ی خاک ، می خواهم...
درد را...
می طلبم...
سر بر آستانِ آه دارم...
من و آرزوهای گمشده ام...
من و حسرت ...
سر بر آستانِ آه دارم ... تا تو را !
که من!
روشنایی ده به دلم ...ای تو!
تا من!
فریاد خاموش چشمانت....
و من...که راز آن نگاه را دانستم ،
چه آهنگی دارد
آزادی و سرخوشی ی من!
راه شهر آرزوها با نور تو روشن باد...
باد...
باد...
شیشه شدم...
که مرا...
نور را به بَرَم گرفته ام...
که تو!
آینه شدم...که تو را!




