تبليغاتX
روزانه ها برای نخواندن !
 

خوب یادم نیست!

باران می بارید...

هر قدم از خود دورتر گشتم...

      از بی نشانیها گذر کردم!

باران می بارید ...

و چه غروری بر دلم می کاشت...

     بی نیاز از جُستن ِ کلمات!

باران می بارید...

رسم سرگشتگی و شیدایی را مرور کردم!

     تک و تنها ... با تو!

باران می بارید...

من ، اما (!)

              شادمان بودم....

باران می بارید!

 

* گزارش باران!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 8:30 توسط ن.م.ا |


 

من چه لبریزم از تو!

نسیم ِ روشن ِ تَنم را به آغوش ِ گرم ِ تو سپرده ام...

سپیدم...

          با لای لای گرم ِ چشم ِ تو!

طلوع کن ، بسوزانم...

مرا که ساده دل ...به سوی نور روان شدم!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 17:45 توسط ن.م.ا |


 

آرزو!

امشب ...با بوسه ای به دنیا می آیم...

و تا سحرگاه فردا شاد خواهم زیست...

تشنه ام...

تشنه ی یک قطره شبنم...

می خواهم ...به زندگی سخت بخندم...

می دانی

این بار هم ...

               متولد خواهم شد...

 

آرزو....

باز مرا ...تو!!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 20:0 توسط ن.م.ا |


 

و این

آغاز از پایان آغاز شد!

      دردِ فروکشیده را...به پایِ تمنایِ وجودت ریختم!

و کنون ، تو *

از غروبِ من ، آغاز شو ...

 

* برای کسی که دیگر هیچ کس نیست!

+ نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386ساعت 18:40 توسط ن.م.ا |