خوب یادم نیست!
باران می بارید...
هر قدم از خود دورتر گشتم...
از بی نشانیها گذر کردم!
باران می بارید ...
و چه غروری بر دلم می کاشت...
بی نیاز از جُستن ِ کلمات!
باران می بارید...
رسم سرگشتگی و شیدایی را مرور کردم!
تک و تنها ... با تو!
باران می بارید...
من ، اما (!)
شادمان بودم....
باران می بارید!
* گزارش باران!
من چه لبریزم از تو!
نسیم ِ روشن ِ تَنم را به آغوش ِ گرم ِ تو سپرده ام...
سپیدم...
با لای لای گرم ِ چشم ِ تو!
طلوع کن ، بسوزانم...
مرا که ساده دل ...به سوی نور روان شدم!
آرزو!
امشب ...با بوسه ای به دنیا می آیم...
و تا سحرگاه فردا شاد خواهم زیست...
تشنه ام...
تشنه ی یک قطره شبنم...
می خواهم ...به زندگی سخت بخندم...
می دانی
این بار هم ...
متولد خواهم شد...
آرزو....
باز مرا ...تو!!
و این
آغاز از پایان آغاز شد!
دردِ فروکشیده را...به پایِ تمنایِ وجودت ریختم!
و کنون ، تو *
از غروبِ من ، آغاز شو ...
* برای کسی که دیگر هیچ کس نیست!





