گاهی من...
تو را ...که من!
"رسم غریبی ست نازنین" ...که من تو را!
کنار ِ چشم ِ روشن ِ تو...مرا...که تو!
حوصله کن...
هنوز از حسرت کلمات باقیست...برای نفس کشیدن!
امروز...
رسم عصیانگری را خواهم آموخت...
و بهشت را تجربه خواهم کرد!
ندایی مرا به ...تو می خواند...
رهایم از تن...از من...
رهایم از تو !
خورشید!
زیر سایه ی ابری سیاه آرمیده بودم...
خورشید!
می اندیشم...با این موج ابرها...تو را
تو را...
چگونه خواهم یافت!
وجودت را به وجودم پیوند زدم... هراس ِ سوختن دارم!
می دانم...که می دانی!
می خواهم...
...تو را ...خورشید...
تو را می خواهم!





