من از شرم تو سرشارم...
سر ِ شیدایی دارد...این لحظه
و بدین سان ...
من در من موج می زنم!!!
همدرد!
دنباله دارد این درد...
" امشب بیاد مخمل ِ زلف نجیبِ تو!!! "
و من ... موسیقی ی جاری در باد را !!
می شناسم
این صدای گریه ی من است!
آفتابگردان!
با تو می مانم...
چون به آغوش کشیدنِ نور را می دانی!
با تو می مانم...
چون معنی ی همراهی را می فهمی!
آفتابگردان ...برایم ...کمی از نور بگو...از خورشید ...
از رنگِ هستی بخش ِ خود!
تا من...کمی...
من از پس ِ گناهی ...
به گناهِ تو مبتلا شدم!
و تو با من...
نه
نور و روشنی...
راستی من از نفس کشیدن احساس گناه می کنم!!
دیشب خوابی دیدم...
و غبار کلمات...
رهایم نمی کند...
و من ... که در بینهایت هستی سوسو می زنم!

و من ...
آن دردِ سرشار ، از سازَم...
که می سوزد...در آغوشم...
رها از تن...
رهایم از هر چه من !
داد از مهر !
داد از من...
ناله ...
از شیون ...بیزارم!
آسایشی ... خانمان و سرپناهی !!
گاهی دلم یک چُرتِ رها می خواهد ... و اندکی بی خیالی!





