بهار ِ من!
صخره-ی ساحل ... شیونَم را با صبوری و سکوت شنید!
امان از جور و جفایی که بر خود روا کردم...
قصه بر لب رسیده ساحل را...
امان از من... من!
همنشین ِ قدیم ِ روزگار ِ غربتِ من!
در کوچه باغ ِ حصرتِ یادِ تو...
غمگین ترین لحظه ها را بی نگاهِ تهی مانده ... از نور ِ خورشید!
سرشار از خلاءِ حضور ِ محبت آمیز ِ وجودت...
و من ...
که افسوس ِ روشن ِ تو را به سینه می کشم...
یادِ روزگار ِ گذشته بر من... بخیر!!
بخیر ... نه به شادی...که من !!
چشم هایم را اشک پر کرده است!
از هرچه راز بی زارم!
رها از درد درون ...
لبریزم از طراوتِ ناله...
یادِ من ز ِ دل برده!
دیشب بیدار ِ بیدار ...
اندوهناک ...با غم هم آغوش بودم!
چه شیدایی-ی مستانه ای
عاشقانه...
بی حسرتِ نگاه ...
بی هیچ خطایی!
عقیق!
بیم دارم...
سایه-ی نمناک و سبزت بر وجودِ سردم...
گذر کند!
چشمانم...غرق در اشک...
سکوت را به مهمانی فرا خواندم...
سرزنشم کرد!
من ...
و باز من ...
اشک ریختم ... به میمنتِ غم!
دلم دریاست...
اما گاهی تلاتمی کافیست...
تا آواره ترین باشم!
آبیاری می کنم...اندوهِ درد آلودِ خاطراتم را
از آن آبِ....مست!
غرق در سکوتِ مبهم ِ عقلم!
و من آواره-ی دردِ خویشتنم...
مُرده یا در خواب
در مردابِ وَهم و اندیشه!
ساقی!
"ساغری دگر " می خواهم!!
چشم به امید دارم!
رها از بندِ غمگنانه-ی زندگی
که رهایم سازد از ... !
راستی... چه زمان متولد خواهی شد ...
شعور ِ شعرم را به پیشواز قدومت فرستاده ام...

و بهار ِ من!
...دیشب هوا طوفانی بود
و باران... شلاقی بارید!
و امروز چند قطره باران ...بین برگهای بهاری می درخشید...تا مرا !!
و تکرار شاخه ها...
که تن ِ شعر ...را می رویاند!
امروز هم بارانی است!
باران
... بر من بارید!
روز مرگم...تنگِ تنگ باران خواهد بارید...
می دانی...
می دانم...
به تمنای هر نگاهِ اشک آلودم ...آسمان بی ملاحظه خواهد بارید...
اندوهِ روز را...به ابر سپردم...تا تو را !!
فصلی نو در من بگشایید!
با طفره رفتن...از من!
راستی ...ابرها را دوست دارم...
و پروازشان را...
بی هیچ بهانه ای!
و تن به مه سپردن را...
غمگین تر از هر روز...
درگیر هر چه اندوه ...
مرا به خاک بسپارید...رهایم از تن...از من !
روانم شاد !
نمی دانستم ...
که بر تنم ... سوزی خواهد گذشت!!
و بر جای پایت ...
سبزه خواهد روئید و گل جوانه خواهد زد...
مرا به خاک نسپارید ...
چشم به راه بهارم!!
مرا به خاک نسپارید...
زبانِ الکنم را ...به کلمه بسپارید...
سرزمین ِ دردآلودِ من!
برایم...مشتی نگاه بیاور
کمی از حسرتم را ببر...
... من چنین زاده خواهم شد!
و به تو می سایم...
می درخشم و فرو می ریزم!!
من توالی-ی نفس ِ تو ام!!
می خواهم در تو بیاسایم...
رها از من...
برای من !!
و من
در ... باد ... کنار اندوه زندگی!
کمی درگیر احساس مبهم تو!
و من ...
کنار بهار ... با تقلا برای نفس کشیدن!
تا... من ... تو را!!!
" عید ملی-ی سرزمین پاک آریایی ، بر تن پهلوان و روان خردمندتان مبارک "






