من درد را بوئیده ام...
با بغض ِ خنده...
دردِ من باید در شعرم بخندد!!
گریزی از این بی قراری نیست...
آخر ِ دنیا...اما... مرا !!
رهایم از تصویر ِرقص ِتن در آغوش ِسال!!
شُکوهِ مردن و بر خاک شدن...
خلاصی از زیستن ...
بی تاب شدن...
نمی دانم...می دانی...
نگفتم... می دانم!!!
رهایم از من...بی تو!!!!
خط قرمز...!!
در این بهار...که زمین
دچار برکت است...
و من که...غمگین و اندوهناک!
رهایم از هرچه هست... هرچه نیست...
و چه اندازه نیست...من!
کنار ِ خلوتِ زندگی... که رهایم نمی کند...
نبودن ...چه حس ِ نابی دارد !
و من...این روزها چه اندازه سرگردانم ...من!!!
در این غوغا...
کوچ را همسفر شدم!
تردیدی بر جا نمانده...
مگر قاطعیت من...که سرانجامی در این همهمه می طلبم...
روانم شاد...
از تکرار و تکرار ... در این آشفتگی-ی جنگِ درونم !!
خیالِ من...
گاهی تمام من ، چه اندازه بی رنگ می شود
تا من...
کنار ِ امیدواری ، چشم بگشایم...بر من !
دلم...درگیر احساس ِ نابی است ... بی من !
تا من...
گل ...
تنت را به تیغ سپردی تا...مرا!
آوازم ... به عرش رسید!
و گاهی من به اندازه-ی تمام دنیا... دلم را!!
عبور...
آواز...
غمگینم!!
من...
تنها...ترین من!
بی...تو!
با من...!!
مرگم...
من به تمام معنی ٬ مرگم...
دردی به دل دارم...
نشانی در دیده...
نیستم...
مرگم...
سر بر شانه های زندگی دارم...
روانم شاد...
دلم را به خاطرات پیوند زده ام...تا تو را...
بیابم...
می خواهم ...ما باشم!!
غمگینم!!
کاش متولدِ سالِ دیگری بودم...
کاش بهاری داشتم...
کاش در بهار خزان را نمی دیدم...
دلم گرفت ...از من...
تو را!
دلم گرفت...
دلم از من گرفت...
روزگار ، بهانه-ی نفس کشیدن می خواهم...
دریغ از مرحمتی... از لطفی!
مرا با من چه کار...مرا با من رها کردی...
و من...
تو را !
چشم به راهم...
دست به سبزه دادم...
و من...
می دانی...
می خواهم جوانه بزنم...تا تو را...
خدا...
تو را...سوگند به من!
و من را ...به تو...
نورم...را ... به تو می سپارم!!
سر به فلک کشیدم...من
تو را...
خلقتم را به امروز سپردی ... و من!!
کاش ندای تو را...من
و مرا...تو
می دانی...دست به آستانت کشیدن...را دوست دارم...من!
خلقم کن...از من...تا تو!
چه مباهاتی دارد...برای تو...که من
... و من !
دستهای مهربانت را به من بسپار ...
تا زلفهای آشفته ام را !!
من...
آوازیم... که کسی مرا نخوانده است!
من سروده شده -ی ... هیچم!!
می دانی...دلم گرفت از من...
دلم... آوازی
گل ِ سرخی
شرابی می خواهد!!
تو شعر ِ منی!
شعور ِ من....
و من...تبلور ِ احساس ِ نابِ تو ام!
همهمه ای در جریان است
هیچ صدای پاکی را نمی شنوم!
گویا برای نجوا کردن
زاده نشده این دو پای محبوس!
و من... تو را
می خوانم!
نسیم را دیدم...
دست در دستِ شبی عریان!
و تو را ... که از راه آسمان آمدی...
و من ... که آغوش گشودم ...
تا تو را !
کاش بودی ... و می دیدی
مرا
و مرا...که تو را!!
و من...
در حسرت نگاهت...
ترانه می سازم!
تو را...که من!
رها از هر چه قید.... رها از هر چه من!
نوای سرکش ِ ذهنم را ... به دست کلمه دادم...
تا تو را !
و من...ترانه می سازم...برایت...





