معجزه کردم...زیستن را!
گویا...من ،
تو را... باز یافته ام از من!
و نقش مرا بر ذهن ِ عریان ِ رنگ آلود ِ تو!
در خواب...به رودی می پیوندم...
که خیالِ تو
چون ماهی-ی کوچکی در آن شناور است !!
و من...
در دریاچه-ی یاد تو ...پارو خواهم زد!
و نمی دانم...خیالِ تو مرا تا کجا خواهد برد...تا من!
تو را من... و من!
خاک را فراموش کرده ام!
رقص کنان به دروازه-ی زمین نزدیک شدم...تا تو را!
و من...ندانستم ... که خاک اسیرم خواهد کرد
و تو...
رهایم کردی...در من!
این منم...من!
تن ِبرهنه-ی درخت...
دستهای عاشق خورشید را آرزو خواهد کرد
وقتی تو را ... من!!
کاش من هم چون گلها ، خنداندن می دانستم...
کاش مثل... آب روان...راهم را باز می یافتم!
من از بودن می گویم...
می دانی...
روانم شاد...
کاش می دانستم...بلندی-ی ابر چه احساسی از اوج دارد...
و من...تنها بر خیال خود پرسه می زنم...شاید تو!!
یکی رفت!
و من به بدرقه اش رفتم...
می دانی...حضورت را احساس کردم...بر وجودم!
گریه ...و من ساده تر از همیشه...
به زندگی لبخند زدم...
تنم...آشیان اندوهِ تنهاییست
تنها تو می دانی که چه می گویم!
روانم شاد....
تو می دانستی که رود با من نجوا می کند...
و تو...
صدای جنگل را شنیدی...وقتی غرقِ در عرش ملکوت ، مرا پند می داد !!
تا من...رنگ هستی-ی ناممکن را جستجو کنم... و تو می دانستی که من!!
تا برهوتِ زمانه به مهمانی آمده ام... تا تو!
و من...
روانم شاد...
دورم...
گویا جز نقش بی جانی نیستم!
روانم شاد...
مرمر ِ وجودم را به تو روشنی داده ام...
تو را...من!
آوازم را از دست داده ام ...
و من بی من-ترین...موجودم!
رهایم...از هر چه من...
و تو ... انجام ِسفر ِ ستاره ای ...
ومن...توام!
درد...
رهایم از من... رهایم کن...
تاب چشمانم را ندارم...
به چه می ستانی!
من...تو
رهایم کن...
تو...کجایی
من در دورترین جای جهان به تمنای نگاهت ایستاده ام!
تو ... ای ... کنار ِ آبی ترین جنگل دنیا!
من در سردترین کویر خشک ... به نیازمندی آرمیده ام!
تو را ... من!
رها از خویشتن و تو ... من!
منم...آری من!
که چنین بر بستر روزگار ایستاده ام!
چنان مست
و چنان سرشار ...از رنج زندگی...که من!!
و تو... مرا تا آبی-ی آسمان بردی...و دریچه ای بر من ...از تو گشودی ...
که من!!
روانم شاد...
برایت و برایت دعا می کنم...
اینجا بر مزار ِ من... روزها سفید... روزها روشن ،
...امروز هوا بارانی است!
صدایی می آید...
همان صدا...
اکنون و همیشه همان حرف را زمزمه می کند...
و می شنوم
و می بینم
زمزمه-ی رستاخیز را...
می بینم...
می بینم ...تو را... بر اوج...
و مرا... که در پی تو... و من
که تو!!
دست...به آسمان دارم...دلم اما...
همین جاست...می دانی...تو خودِ منی...من!
تو را...من!
ستاره...
تو را... به اندازه-ی همه-ی دنیا نمی شناسم!!
من را !
به روانت سوگند داده اند...
و من..تو را..به من!
تو را در آسمانم ...پنهان کرده ام!
ابرها...
رهایم از من!
می دانی... تو را!!
ابر... تو را که به دریا ... که به کوه... که به دیده رسیده ای!
تو را ... ای اوج در نیلی...
می دانی... تو را ...من!
امشب در این وادی ، بوی-ی هر چه جز خیر می آید...
نمی دانم...اگر ...
شام غریبان بر من گذشت...
دلم به راهی جز این مسیر نمی رود...
شبِ سختی است...
کاش می فهمیدی...چه می گویم!
مرا نمی یابم!
غریبِ غربتی هستم ...که در آن وادی راهم نیست!
تو...
یادش بخیر ...کودکی
... مرا با خود به کجا می بری!
این هراس ِ اندیشه است!
بر بستر شن آلود ِ صحرا مردی را به عرش فرستاده اند!
او می ماند...
نه چون ما می خوانیمش...
چون...هر چه باید ...او خود بوده است...
نه بیش...نه کم!
من...
به آن اندیشه...گرفتار است!
چه می دانستم...
به میهمانی فرا خوانده شدم...و تو را...من!
چشم بر ستاره بستم....
تو را به آغوش ِسرد کشیدم...و مرا ... تو!
و در یک لحظه...دیده بر هم نهادم تا ...
تو را به دیده نهادم...من!
کلمه!
محتاج کلمه ام.... تا نفسی زنده کنم برای زیستن...
برای بودن...برای ماندن
تو را که رنگ می بازد برای تو!
ندایی به گوشم ...دیده شد...
مرا می خواند...
صدای تو!!
منم...
نماد درد و زایش!
روانم شاد...
دلم بسترِ حسرتِ بودن است ...
مرا به بهای تو واگذاردم...
تو را به بهانه به من سپردم!
گاهی...روانم شاد...
هستی... زندگی ...
رنگ بودن...چه به رنگ سفر می آید...
روانم شاد...
تو را...
به من...
فریادی می خواهم!
سرشار از هستی و بودن...
تو را می خواهم...
از خواندن...باز ایستاده ام...
روانم شاد...
اندوه را ببین...کنارت ...به در خانه آمده... نمی خواهم!
به درون راهش نده...او که آمد ایمانم به بودن را... از پنجره فراری داد...
روانم شاد...
دلم دریاست...
به رسم ها و آیین ها... سوگند...
این منم...
هر چه هست
هر چه باید باشد... تو را!
روشن ... نورانی...!
نقش تو را به نور دیده نهاده ام...تورا!
تنم آرام...سکوتم پر از فریاد...
روانم شاد...
دو چشمم...به انتظار رویش یک جوانه نور در این ظلمت و تاریکی پرسه می زنند!
بیا...امید...روشنی
مرا به آشیانه ات روانه کن...
کنار آسایش ...
می نویسم...
از سرگشتگی و دلدادگی... زیر گنبد نیلی...نشانی از زندگی نمی یابم.
رهایم کن از حسرت بودن...
دستانم با آسمان پیوندی دیرینه دارد... می دانی... روانم شاد!
از کودکی تا کودکی در پی-ی این شیدایی بوده ام...خود را و تو را !
یافته ام... مرا و مرا!
در سکوت فریادها و همهمه ها...تو را و تو را !
می گویند عجب "پارادوکس" ی دارد این نوشته ها...
راستی... "روزانه ها برای نخواندن" برای تو نشانه بود...
سر شیدایی دارم...من!
تو را !





