رنگ آلودم... صبح ، آبی-ی آسمان را به دل بستم...
می خواهم...رنگی زندگی کنم...
نیلی هم رنگ خوبیست...نه؟!
روانم شاد... دلم دریاست!!
این طرفها...گاهی
نان را داغ می خورند...
می دانی می خواهم از اعتقاداتم بگویم...
از اینکه من به چیزی اعتقاد ندارم...
نه اینکه ندارم...اعتقاداتم ...شماره ندارند...پس شمردنی نیستند!
من به تو معتقدم...این اگر اولی می بود ...نمی دانم من باید کجای این اعتقاد پرسه بزنم!
نمی دانم...سالی چند بار به دنیا می آیی...ولی من هر روز متولد می شوم...
هر روز یک شمع را فوت می کنم...می دانی می خواهم حسرت دنیا آمدن را مدام دوره کنم...
من...روز مرگم را هم جشن می گیرم... بساطی فراهم کرده ام...بزمی و سوری ...
اما!
راستی...از درد بی دردی...چیزی شنیده ای...
این حرفها داغ داغش به تو مربوط است... می شنوی...
این حرفها به تو مربوط است!
عطش دارم...می سوزد این سینه ... ندایی نمی آید به چشمم!
درد آلودم...نگاهم سرخ ... زبانم زرد ... گویا ، دلم رنگین کمانی ست!
حضورم گرم...تنم سرد...
روانم شاد...
رها از اندیشه...رها از من...رها از تو!!!
عجب معجونی!
دلم گرفت...
رسم بازی را نادیده گرفتم... گاهی چه اندازه کوچک ...
چه اندازه تاریک...
چرا از این دریچه ...نوری بر من نمی بارد!!
دلم رفت ...
دلم... بگو که من
سرگشته ام سرگردانم!
روانم شاد...
می دانی... دلم رفت ... دلم گرفت!
و این منم ... همه - ی من!
صاف...
ساده ...زلال...
گاهی هم رنگ آلود ... بی مزه!!
این تمام من است.
مختصر و مفید ...بی قلم خوردگی!!!!
آسمان...غمگین و ابریست...
روشنی نیست...خورشید نیست...هر چه باید...نیست!
شاید...او هم فریاد فروخفته ای دارد...
نمی دانم...
گاهی سرگردانی چه به رنگ خاکستری می آید!!!
دلم گرفت... از این همه من...این همه تو!
گاهی امیدوار بر آستانه - ی روز می ایستم...
نمی دانم... ندایی مرا نمی خواند ...
رهایم کن... از من...
روانم کن... به جایی که من نباشم!
رنگین کمانم ...امروز...
پر از رنگ...پر از نور!!
سرشار از هر چه خوبی ...هر چه هستی!
زرد زرد
سرخ سرخ...من اویم!!!
روانم شاد..
سوگواره ای نوشته ام...بر تابوت جسمم...
و چنان...مست این سریرم که ...با چشمانم بوئیدمت...
مرا به تو واگذاشته ام...
روانم شاد...
دلم دریا...درونم مالامال از غریو بادی سهمگین ...
و چنان ...مستم من..که گویی!!
کاش بر من...ندایی از رهائی می بارید!
یکی می گفت:
سالها دل طلب جام جم از ما می کرد آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد!
مانده ام ... چرا باید هر چه خواستنی است از تو بخواهم!!!
مگر نه اینکه...من توام!
کاش خالقت بودم...
آنچه بین ما جاریست... عدالت نیست....هست؟!!
من معترضم !
من ...
همه رهایی از تو!
من... لبریز از حس نوشیدن!
من... نمایی از او بر تو !!
دلم تنگ نیایش ...دلم تنگ راز و نیاز با معبودی است ...که سرشار از اویم...می خوانمت!!
به زبانی ... الکن...گرفتارم...
غمگینم...رهایم کن...از من....
و چنین شد...که من ، من شدم!!
از خود ... تو را
به من سپرده ام...
تنم آتشی است - از تو
که شاعرش هستم...
به کاغذ سپردمت!
نمی دانم
آیا
همه - ی بودن من
این است؟
امروز می خواهم...اندوهگین نباشم...
روانش شاد...خورشید می گفت...ریشه های من با ریشه های همه گیاهان در خاک است...
و من تنها اندیشیدم...که خورشید با این روشنی و گرمای خود چه نیاز به سردی-ی خاک دارد!
اگر درخت ها می دانستند...خورشید در خاک با آنهاست...باز دستهایشان را برای به آغوش کشیدنش به آسمان می گرفتند... نمی دانم!!؟
اما می دانم...من!!
خورشید را می خواهم برای زندگی و خاک را برای خفتن !
دشت...سر بر شانه ام گذاشت...
و برایم از خود و او گفت...چه سرشار از وجود بود...
و من تنها به آن لالایی- ی شیرین چشم دوختم ...
از هراسِ آن که خوابم نبرد...فریادم را بلعیدم!
تا به امروز بزرگی دشت را ندیده بودم... من سرشار از کودکی ...تن به بازی و شادی سپردم... من!
در هیاهوی من و او ... هر چه بود و نبود...گویا از من بود...من!
ردیف نامرتب هر چه بود...
مرا تنها به او واداشت...
او مرا به کدامین سو هدایت خواهد کرد...نمی دانم!
بهار می آید
و
من نسیمٍ سرد یخبندان را بر گونه های یخزده ام فراموش خواهم کرد...
تن سفید برف به آغوش گرما می رسد و روشنی-ی بی رنگ آب حاصل می شود... ومن در اندیشه -ی این هم آغوشی -ی مرگ آور به خواب می روم...
خواب من سرشار از یادآوری - ی تلخ طوفانی است که که به تن جنگل نشست...
گریستن...درختان جنگ را به چشم دیدم...در غرش آسمان و زاری -ی ابر!
من عجب درگیر منم!
بهار می آید و مرا از من می رهاند!
تو را نفس می کشم و به زیارت چشمانت خواهم آمد!
و میان من و من...به دنبال تو می گردم!!
آیا ...تو را میان این همه رنگ و هیاهو از خود تمیز خواهم داد ... می دانی...گویا ...تو... من بودی!
و تو..منم...
فراسوی همه زنجیرها... قدم در خیالم گذاشتی و من لبریز از تو شدم!
روحم را به مهمانیت می فرستم...رهایم نکن...
مرا به من وا مگذار...الهی!
من در حجم کوچک خود به گِل نشسته ام...گویا در سرزمین من گاهی معجزه روی می دهد!
بنای پریدن ندارم...من بین من و من به تو می اندیشم!
چه اندازه لطیفی ... گویا معجزه ای به وقوع می پیوندد و من تولدی هستم در آن...تا مرگ که دوباره معجزه ایست...
آیا می توانم درخت جوانی را به حلول سال نو پیوند بزنم...تا دیگر خزانی نشناسد!
من می خواهم...خزانم...عین زندگی باشد!
عین من...که تو هستم!
نمی خواهم...
نمی خواهم..مرا تنها من بدانید...
من سراسر اندیشه های نا دیدنی...من سراسر غرور ...من سراسر هر چه بدیست!!!
من...فقط منم!
انسانی درگیر هرچه خصلت انسانی ست...
فقط کمی پرمدعا تر...کمی بدتر...کمی نا نجیب تر...
می خواهم...من نباشم!!
امروز به ابراهیم اندیشیدم...ناگهان هرچه بود به نام اسماعیل رقم خورد...هر چه نیکی است در این قربانگاه جمع است... و من چه اندازه ... برای درکش کوچکم...و من چه اندازه ...
من قربانی-ی خویشم...
زیبا...
تو را اندیشیده ام...
یافتنت را به روزگار سپردم...تا نمایی از هستی باشم...من!
تو...را بر اوج و ماوراء زمان دیده ام...
گاهی چقدر پست
چقدر حقیرم
...
تو را اندیشیده ام
زیبا !
برف بر من می بارد...
زمستان قدم در شهرم گذاشته... و من سر به هوا ترین موجود شهرم هستم...
امروز تنم را به داد و بیداد سپردم تا اندیشیدن را به تو بسپارم...
دانه های سپید برای رهاییم دعا می کنند!!
وجودم را به برف قسم می دهم...می خواهم زنده باشم...نفس بکشم و زندگی کنم!!
"خداوند همان چيزي را براي تو ميخواهد.......كه تو واقعا" طالب آن هستي- نه كمتر نه بيشتر.
اگر خداوند چيزي جدا از آنچه تو براي خود ميخواهي.براي تو مي خواست و سبب ميشد......... تو آن را داشته باشي..........پس انتخاب آزاد ديگر چه مفهومي داشت؟
اگر قرار باشد.........خداوند به تو ديكته كند.كه چه باشي.چه بكني و چه داشته باشي..........چگونه ميتواني موجود خلاقي باشي؟
خداوند راضي است از اينكه تو را آزاد ببيند....... نه سازش پذير"
خداوند می خواهد مرا آزاد ببیند...نه سازش پذیر؟
نمی دانم!!




