تبليغاتX
روزانه ها برای نخواندن !
 

گاهی مرا..به من وامیگذارم!

آنچه حاصل می آید...چنان حیرت آور است که تنها می توان با لبخند از کنارش گذشت...

فضای اتاق در نور آفتاب را می مانم ... پر از گرد وغبار نادیدینی!

واین تمام من است...درگیر ده سالگی - یم ...همان که حسرتش را باید بکشم... راستی باز ده ساله خواهم شد؟

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 11:11 توسط ن.م.ا |


 

تلاشم...برای بودن...به جایی چون - دم -  رسیده است.

گاهی چشم بر من می بندم ...تا وجودش را در وجودم دنبال کنم...

از این که خود نیستم...شرمنده ام!

من ...منم بی من!

چه تعبیری دارم...

این را بی اراده می دانم ... می دانم که گاهی باید برای او از خود بگذرم... اما آیا به او - که من است - میرسم؟

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 11:18 توسط ن.م.ا |


 

امروز هم به جسم و روح فکر کردم و به من!

در هستی-ی خود غرق شدم...من کنار من ...به اندیشه باز می گردم تا وجودم را به وجودت پیوند زنم...

گاهی روح درگیر و سرگردانم...مرارت آوارگی را به هر چه هست ترجیح می دهد...و من به تو می بالم...کاش خالقت بودم!

زمان در من توقف می کند... تا اندیشیده شود...

هنوز به جسم دهری می اندیشم ...و به من ...که چه عظمتی دارم...وقتی عینیت تو هستم بر زمین!!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 7:59 توسط ن.م.ا |


 

باران...

با عشق بر من می تازد...

دخترکی پا برهنه بر من گذشت...

تا لذت درد را به یاد بیاورم ... ومن!

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 12:38 توسط ن.م.ا |


 

در مباحث دینی آنچه به عنوان جسم می شناسیم ...بر دو نوع است...یکی عنصری و دیگری دهری.

 

جسم عنصری همانست که می شناسیم...بدن من و هرچه ، به نام جسم نامیده می شود.

 

اما جسم دهری... تجسم اعمال ماست ... شاید نتیجه و نشانه –ی کردار ما!

 

مثلاً آنچه به دیگران آموخته ایم و نسیبی که آنها برده اند از عمل ما.

 

چقدر همه چیز معنی پیدا کرد...اعمال ما جسمیت می یابد...به عبارتی آنچه کرده ایم قابل قیاس با معیاری می شود و این یعنی از نتایج آنچه کرده ایم گریزی نیست!

 

+ نوشته شده در شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 8:16 توسط ن.م.ا |


 

دامی گسترده ام

با چشمانم برای خودم...

تا گرفتار آیم... در وجودت!

 

اینکه همه چیز را من می بینم...خیالی واقعی است که از اعتقادم  شکل گرفته است.

 

من ، مجموعه ایست از آنچه موجود است...من، سرشار از وجودِ موجودی است که هر چه هست از اوست...

دیده گشودن به خاک بخشی از این وجودِ من است...شاید نعمتی باشد!

 

هر چه هست حق حیات ( از نوع جسمانی اش) بخشی از کرامات آن موجود - واجب الوجود (!)- برای وجودِ من است... این - من - چه اندازه از من اصیل تر است... می خواهم – من – باشم به بزرگی – ی عالم !

 

 

+ نوشته شده در جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 18:12 توسط ن.م.ا |


 

امروز بی محابا به مرگ فکر کردم... نه به مردن... به مرگ!

 

گذار از مرحله ای و رسیدن به مرحله ای جدید... رسیدن یا ادامه دادن...گمانم بر این است که مرگ لزوماً رسیدن نیست...به ساده بودن این مسیر می اندیشم... نمی تواند به این سادگی باشد!

نباید به این سادگی باشد... نمی خواهم !!

 

عالم ماده...حرکت جوهری.. روح بخاری... نفس...عقلِ تام... انسان کامل...

 

گاهی می خواهم از اول شروع کنم!

 

از اولِ خودم...از اول... من... نفس من...روحِ من...!

 

این من ، تمام باید و نباید ها را موجب شد... و می خواهم خود را از هیچ دریابم!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 17:59 توسط ن.م.ا |


میخواهم

دنیا را با حرفهایم پر کنم...

می دانم ... حرفهایم سفیدتر از کاغذست

پس دنیا با حرفها و کارهایم پر نخواهد شد!

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 12:38 توسط ن.م.ا |


 

رهایی از مفهوم و واژه مسیری است که برای اوج گرفتن به آن محتاجم....

 

خواستار اندیشه ای هستم که مرا به سوی ارادت به او سوق دهد...او، تمام  اندیشه ام برای رسیدن است . اگر چه منکر اندیشه در وجودم هستم اما انکار تناقض آن با وجودم محال است....

 

در زور آزمایی-ی درونی ام کماکان  ذهن پرورش یافته ام بر اریکه وجودم حکمرانی می کند و آنچه مرا چنین آشفته نموده است ...پایه های اندیشه ام را نلرزانده است !

 

گویا باید لرزه بر وجودم را بپذیرم و به ویرانی-ی اخیر بال و پر ندهم.... با ادامه این مسیر بر من چیزی حاصل نمی شود...مگر حسرت زمان از دست رفته...!

 

می خواهم ...روزانه ها را به سویی دیگر روان کنم... دغدغه های ذهنی...و البته گاهی آشفتگی های درونی!

این مفهومی واقعی تر برای "من ... از من بر من می نویسم " خواهد بود!

 

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 8:55 توسط ن.م.ا |


 

نیاندیشیدن به وجودم .... به سختی می گذرد.

 

توان مقابله با خود را از دست می دهم و نمی دانم گرفتاری اخیر را به حساب چه بگذارم... منطقاً برای رهایی از این وضع باید بجنبم...

 

انسان وجود قابل درکی نیست ، برای من که رابطه ها را ساده می گیرم رسیدن به چنین نتیجه ای  ، ارزشمند است... همیشه به اینکه پشت این ظاهر انسانگون ، مخلوق جذابی وجود دارد ، می اندیشیدم... و اکنون شمائل انسانی را وجه تشابه خود با دیگران نمی دانم!

 

درک روشنایی و تاریکی برایم سخت شده... تاریکی را به حساب نبود نور می گذاشتم... اما حالا... تاریکی خود اصالت یافته است...

 

انسان همواره در پی بودن خویش است...در پی اثبات خود ... چه اندیشه درخشانی!

کاش می توانستم اندیشه باشم!

 

+ نوشته شده در شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 7:59 توسط ن.م.ا |


 

روح ...

گاهی میان واقعیت من و حقیقت روح پرسه می زنم !

تلاشی برای درک این مفهوم نمی کنم ...اما  سراسر دغدغه ام... برای شناخت مفهومی که سراسر وجود و حقیقت است.

مدتی پیش روح پریشانم را به مهمانی "شناخت عیون نفس" فرستادم . آنچه بدست آمد تلنگری بر من بود که ذهنم درگیریهای بزرگی دارد ...درگیریهایی بزرگتر از من!

اما ... من ... امروز خود را به خود سپرده ام تا هر آنچه نباید را در خود بجویم!

شاید شکرانه وجودم را به جا نیاورده ام که چنین به رکود رسیده ام!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 11:5 توسط ن.م.ا |


 

دردمندم...

در تلاطم زوزه و نفیر بادِ پاییزی!

 من ، مجموعه ای از بایدها و نبایدها هستم در این جسدِ روحانی ...

صدای بلند تفکرم ، بخشی از رویای این جسد را شکل داده است و گویا در گذر از بعد چهارم دچار تحولاتی غیر قابل چشم پوشی شده است... هنوز ناباورانه به خودِ خودم می نگرم!

نمی توانم خود را انکار کنم ... و این شاید بزرگترین رویداد زندگانیم باشد... این منم!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 13:26 توسط ن.م.ا |


تلاشی برای "بودن" نمی کنم.

شاید درگیر محیط شدن مرا به چنین حالی واداشته است . رسیدن یا نرسیدن دیگر اهمیتی ندارد یا حداقل در ظاهر ، این امر بر من مشتبه شده که تعالی پیدا کردن دغدغه ام نیست... من در امروز ، وا مانده ام!

نیاندیشیدن - برایم دشوار است... نه اینکه من ، انسان بزرگی باشم ، نه !

آنچه در این سالهای نمایش گذرانده ام ، همه اندیشیدن بود و حالا ... برای خودم دست به کار بزرگی زده ام ، در خلاء انسان نبودن ، معلقم !

دریافته ام... تا امروز تنها بخشی از وجودم را پرورانده ام و از بخشی دیگر غافل مانده ام و هنوز نمی دانم تا چه اندازه این بخش محجور مانده از وجودم برای زیستن اهمیت دارد... در این فرصت کوتاه همچنان پرورش یافتگی - ام اصالت خود را به رخ می کشد!

در رویارویی و جدالِ نفس و عقلم به کجا می رسم... او عالم است!

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 12:53 توسط ن.م.ا |


 

تلاش برای فکر کردن و اندیشیدن بخشی از فعالیت روزمره ماست که گاهی حتی ما را مغرور به  وجودمان می کند... مدتی است از پی-ی تلاش به فکر کردن ، رهایی از اندیشه - یا حداقل تلاش برای نیاندیشیدن - را برگزیده ام.

برای من و امثال من  - که گویا از نوادر روزگاربوده ایم و البته هستیم (!) - این تلقی وجود دارد که اندیشیدن بخشی از هویت انسانی ماست و این یعنی من خود را در خلاء انسان نبودن قرار داده ام...از این گذر چه به دست می آورم هیچ نمی دانم... ولی مگر نه اینکه نیاز ، برای نوع بشر همیشه راهساز بوده است!

البته نمی توانم انکار کنم  که ترس از قدم گذاشتن در این مسیر وجودم را به تحلیل برده است ... تلاش برای کس دیگری بودن غیر از خود و نیز فرض اینکه از ابتدا  نقشی را در یک سناریو که اکنون به پایان رسیده ایفا کرده ام... چه دلیلی برای رد این ادعا دارم؟

 

+ نوشته شده در دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 20:8 توسط ن.م.ا |


پس از سالها انکار و طفره رفتن ... من هم وبلاگ نویس شدم!

نمی دانم چه هراسی در من برای نوشتن بر صفحه سفید وجود داشت ، که قلم زدن را چنین به تاخیر انداختم ... اما بی پروایی این روزها در نوشتنم بی تاثیر نیست ...  انتظار چندانی از نوشته هایم ندارم...رهایی را بیش از پیش جستجو می کنم ...

 کاش از خواندن دست نوشته هایم کسی آزرده خاطر و ملول نشود که در این صورت روح سرگردانم ، روی آرامش را نخواهد دید ...

زنده باشید

+ نوشته شده در دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 13:30 توسط ن.م.ا |