به یاد نمی آورم
در را می گشایم
منم که بیخود احساس می کنم ...
کسی خواهد آمد!!
گویی سالهاست مُرده ام !
و تنها
یادِ تو ... مرهمی ست بر این ذهن ِ زخمی ام!
و من
با سیاهی یِ نی نی یِ چشمانِ تو...
رسم ِ شیدایی را دوره می کنم!!
و من تو را...
همراه ستاره ها
آسمانی می پنداشتم ...به وسعت تمام ِ هیچ های دنیا!
ابری را نشانه گرفتم!
حالا آسمان از پی ی ابرم روان شده !

زمین بی تاب است...
از شرم ِسر باز زدن جوانه ها!
نگاه کردن
و ندیدن
رسم همیشگی ی روزگار ماست.
باور کن !!
حس ِ شبنم آلودی دارم!!
دست به دست عمر سپرده ام...
... تا دل به باد بَندم !!!
ساده ...
و ساده ترین رسم هستی را ...
خندیده ام...
حس ِشبنم آلودی دارم...همین!!!
من در من مُردم ...
تو با من ، اما ... رشد کردی ...
تو با من ... رفتی
... آمدی
... خواندی
... نفس کشیدی
تا من
رسم زندگی را ... دوره کنم!



